قهرمان ميرزا عين السلطنه

930

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

السلطنه و صدراعظم و حضرت و الا عز الدوله باشند . بعد از شام خيلى از رجال و شاهزادگان . مهمانى حضرت اميركبير هم مثل صدراعظم است . سه شب هم چراغان . يك روز هم اسب‌دوانى و بيرق دادن به قشون . انشاء الله تماشاى خوبى خواهيم كرد . شب را خانهء حضرت و الا ماندم . حضرت و الا شمران تشريف برده‌اند . كشته شدن ناصر الدين شاه جمعه 17 شهر ذيقعده - اتفاق غريبى افتاده . امروز را خانهء معتضد السلطنه دعوت داشتيم . صبح محمد حسن ميرزا آمد . در باغ مدتها گردش كرديم . از مرخصى ملك‌آرا و رفتن احتساب الملك با مدال جشن پنجاهم و نشانهاى ديگر به سمت تبريز حكايت مىكرد . بعد اتفاقا رفتيم مدعوين جمعا جز اعتصام نظام و سلطانمحمد خان آمدند . قمارى نبود . به صحبت جشن و گردش شبهاى چراغان و كمى بازى شطرنج گذشت . ناهار خورديم . بعد عكاس آمد راه‌پلهء عمارت را عكس انداخت ، بعد تمام عمارت را و ما جلوى عمارت در چمنها نشسته ، بعد در اطاق و عكس تمام ماها را [ انداخت ] چاى خورديم . از در سمت شمال عمارت كه هنوز درست نشده به سبزىكار فرمانفرما رفتيم و خيال داشتيم بعد امامزاده حسن ( ع ) زيارت و تماشا برويم . در كنار ديوار جمعا نشسته بوديم . يك دفعه آدم معتضد آمد معتضد پرسيد كجا بودى ؟ گفت شهر . جلو رفته مطلبى در گوش معتضد السلطنه گفت . يك مرتبه معتضد برخاسته گفت برويم . برويم به عمارت ! و جلو افتاده دست تاج الدين ميرزا را گرفت و بناى نجوا را گذاشت . افخم الدوله از عقب رسيده آرام به من و عماد السلطنه گفت الان اكبر آمده بود و اسب براى من آورده كه شاه را در حضرت عبد العظيم گلوله زدند . زود منزل بيائيد . « * » از در سبزىكار خارج شده به حياط رفتيم . مطلب را معتضد واضح گفت . مىگويند شاه را در حضرت عبد العظيم زخم زده‌اند ، برويم درب خانه . جلوى عمارت نشسته او اندرون رفت . طپانچه و تفنگى بيرون آورده بعد از نيم ساعت مصمم رفتن شديم . عماد السلطنه گفت من نخواهم آمد . ماها خيال رفتن را داشتيم . تاج الدين ميرزا استخاره كرد خوب نيامد نرفت . مرا هم نگذاشت بروم . معتضد السلطنه ، افخم الدوله ، محمد حسن ميرزا كه سرش براى اين كارها و تماشا درد مىكند پياده رفتند . اسب من هم حاضر بود . تاج الدين ميرزا منزل خودش رفت . حالا متصل نوكرها خبر مىدهند از بستن بازار و دكان و نبودن نان و آشوب شهر . با عماد السلطنه و شريكه منزل آمديم . جلودارها به تاخت اسبها را مىآوردند . عماد السلطنه از وسط راه رفت . با شريكه خانه آمديم . نوكرها را جمع كرده دو سه نفر عقب نان و گوشت فرستادم . بعد سوار شده به سمت درب خانه رفتيم . زن و مرد در كوچه زياد بود . تمام نجوى مىكردند . دكانهاى نانوائى و قصابى جمعيت بود . دم ارگ سرباز زياد [ بود ] و سوار از قزاق و بختيارى ، كشيكخانه و غيره بسيار ايستاده بود . كالسكه و اسب فراوان [ بود ] . خواستم پياده شوم شريف خان ديده شد . گفت راه نمىدهند ، يعنى در باغ كسى را نمىگذارند

--> ( * ) درين موضوع يادداشتى ديگر از نويسنده هست كه در پايان همين جلد آورده شده است .